|
امروز پسرکم دو سال و نیمش شد خدایا شکرت که هر چقدر هم شکر بگم کمه امسال بعد دو سال امام رضا مجدد برای شهادت مادرش ما رو دعوتکرد پابوسش.جای همهدو ستان خالی با امیررضایی که شیطنت می کرد کمی سخت بودولی خیلی بهتر از دو سال پیش بود . حسابی تو حرم بازی می کرد منم لذت بردم از اینکه پسرم از بودن در جایی خوشحاله که برای سرور و وآقامونه . کسی که به عشق اون اسم پسرکمون رو امیررضا گذاشتیم. اولین بار بهش گفتیم سلام کن به امام رضا برگشت گفت سلام علیکم حاج آقا . من وشوهرم کلی خندیدیم از این حرفش. وای طفلک بغل دستی هام سر نمازها چی کشیدن از بس این بچه شیطنت می کرد و حرف می زد اولش مثلا نماز میخوند اونم به سبک خودش بلند بلند صلوات می فرستاد وبسم الله الرحمن الرحیم می گفت و سجده و قنوت و. بعدش دیگه هی حرف می زد . به بار تو مسجدگوهرشاد بهش پسته دادم تا بخوره وحرف نزنه ،یکی از پسته ها خندان نبود به دختره بغل دستیش داد می گه با دندونات بشکن من بخورم !!!!!!!!!!! تا می رفتیم داخل حرم بدوبدو سه تامهر ودو تا مفاتیح برامون میاورد اخر هم می ذاشت سر جاش . لیوان ابی رو هم که میخورد حتما باید خودش می انداخت تو سطل زباله موقع رفتن به مشهد تا هواپیما اوج گرفت ،انگار یهویی ته دلش خالی شد ترسید داد زد مامانمنمیافتم من می ترسم می افتم تا یه خورده دلداری دادیم وباهاش حرف زدیم تا اروم شد فقط و فقط حرم رومشهد می دونست تحت هیچ شرایطی تو کتش نمی رفت شهر اسمش مشهد باشه (احتمالا تو چون تو تصاویر تلویزیونی می گفتن اینجا مشهده ) به شدت مهربون شده بود توحرم در حد اینکه مادرش شاخ دربیاره و ذوقمرگشه . هر بچه ای که گریه می کرد از شکلاتاش بهش می داد که گریه نکنه تازه یه وقتایی دیگه محبتش زیادی قلمبه میشد به همه بچه های دوو برش شکلات وپسته می داد،از امیررضا این حرکات بعید بود. در ادامه یه سری عکس و توضیحات می زارم " اول سلام جای همه دوستان خالی پسرک رفته دعای کمیل(خودش که هیچی ما هم همش داشتیم می دوییدیم دنبالش ) 

وقتی نور زیاده پسرک ما هم به شدت چشماش با نور مشکل داره داد می زنه مامان عینکم کو "
اینم کنار دفتر اماناته باباش داره وسایلمون رو میده به امانات


این بی ربط به مشهد ه پسرک رفته ارایشگاه 

به نظرتون اینجا چیکار می کنه؟ 
توی پارک نزيك حوض فواره واي ميساد بعد كه فواره ها اوج
مي گرفتند چون باد هم مي زد آب رو می ریخت بیرون و رو امیررضا هم پخش میشد .بدو بدو با خوشحالی ميومد بغلم مي گفت بارون
اومد وحشتناك بود بعد دوباره مي رفت وايميساد كه فواره بره بالا
|