تبليغاتX
ریحانه بهشتی
ریحانه بهشتی

خورشید کوچک زندگی ما دو نفر
 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



 
روز مادر و سفر شمال

امسال سومین سالی بود که روز مادر پسرکم تو بغلم بود تو این دو سال ونیم حسابی خسته ام کرد منو ناراحتم کرد عصبی شدم ولی عشق کردم هزارن بار بوسیدمش و بوییدمش .نمی دونم در طول روز چند بار فغلش می کنم و می بوسمش اونم منو می بوسه وغرق شادی میشه خدا جونم شکرت بابت این نعمت بزرگ . پارسال بهش می گفتم روز مادر برام چی می خری ؟ می گفت : کولر!!!!!!!!!!!!!  امسال باز ازش پرسیدم گفت : خرگوش!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فدات بشم من پسرک نازم . اصلا قرار نبود زور مادر پیش خانواده هامون باشیم در یک اقدام ضربتی همسر محترم مرخصی گرفت و ما هم راهی شدیم به کسی جز خواهمر اینا نگفتیم. خواستیم سوپرایز بشن که حنانه گلم ناناز خاله لطف کردن قبل اینکه برسیم خونه مامانم اطلاع رسانی کردن . ولی خوب ما هم اول رفتیمخونه مادرشوهرم زنگ زدیم مادرشوهرم محترم از بالای پنجره ما رو دید هنگ گرد مات موند بعد یه دیقه شاید گفت شما اینجایین چرا،چرا نگفتین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ما هم کلی خندیدم گفتیم اومدیم بگیم روزت مبارک مامان . بعد رفتیم تو خونه و بقیه سوپرایز . شوشو زنگ زد به باباش . گفت داری میای خونه یموه بخر . پدرشوهرم محترم هم مخش جواب نداد یه کم مکث کرد گفت کی توخونه است تو کی هستی نادر تویی (برادرشوهرم). بعد باقی ماجرا .منم زنگ زدم خواهرشوهرم (همه اینا با تلفن خونه بودا ) اونم اولش سلام و علک کرد بعدش یادش افتاد شماره خونه مامانشه !!!!توکجایی چرا نگفتی داری میای ؟ با ما خندذیدیم و کیفور شدیم . به برادرشوهرا هم اس دادیم که ما خونه مامانتون هستیم اونام به همین نسبت هنگ کردن باز ما خوشحال شدیم !!!!!!!!!!!!!

حالا چند تا عکس ار سرزمینم مازندران و روستای ییلاقی اجدادی

امیررضا حسابی با ماشینش و خاک ها و بیلچه بازی کرد و کیفور شد

فکر می کنین تو دست امیررضا چیه ؟

اینجا داشت مرغ و خروس ها رو نگاه می کرد

اینم کوچه باغ روستا

این گل رو داره میده به من



دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 توسط مامان جون



سفر به مشهد الرضا و دو سال و نیمه گی پسرک
امروز پسرکم دو سال و نیمش شد خدایا شکرت که هر چقدر هم شکر بگم کمه

امسال بعد دو سال امام رضا مجدد برای شهادت مادرش ما رو دعوتکرد پابوسش.جای همهدو ستان خالی با امیررضایی که شیطنت می کرد کمی سخت بودولی خیلی بهتر از دو سال پیش بود . حسابی تو حرم بازی می کرد منم لذت بردم از اینکه پسرم از بودن در جایی خوشحاله که برای سرور و وآقامونه . کسی که به عشق اون اسم پسرکمون رو امیررضا گذاشتیم.

اولین بار بهش گفتیم سلام کن به امام رضا برگشت گفت سلام علیکم حاج آقا . من  وشوهرم کلی خندیدیم از این حرفش. وای طفلک بغل دستی هام سر نمازها چی کشیدن از بس این بچه شیطنت می کرد و حرف می زد اولش مثلا نماز میخوند اونم به سبک خودش بلند بلند صلوات می فرستاد وبسم الله الرحمن الرحیم می گفت و سجده و قنوت و.  بعدش دیگه هی حرف می زد .  به بار تو مسجدگوهرشاد بهش پسته دادم تا بخوره وحرف نزنه ،یکی از پسته ها خندان نبود به دختره بغل دستیش داد می گه با دندونات بشکن من بخورم !!!!!!!!!!!

تا می رفتیم داخل حرم بدوبدو سه تامهر ودو تا مفاتیح برامون میاورد اخر هم می ذاشت سر جاش . لیوان ابی رو هم که میخورد حتما باید خودش می انداخت تو سطل زباله 

موقع رفتن به مشهد تا هواپیما اوج گرفت ،انگار یهویی ته دلش خالی شد ترسید داد زد مامانمنمیافتم من می ترسم می افتم تا یه خورده دلداری دادیم وباهاش حرف زدیم تا اروم شد 

فقط و فقط حرم رومشهد می دونست تحت هیچ شرایطی تو کتش نمی رفت شهر اسمش مشهد باشه (احتمالا تو چون تو تصاویر تلویزیونی می گفتن اینجا مشهده )

به شدت مهربون شده بود توحرم در حد اینکه مادرش شاخ دربیاره و ذوقمرگشه . هر بچه ای که گریه می کرد از شکلاتاش بهش می داد که گریه نکنه تازه یه وقتایی دیگه محبتش زیادی قلمبه میشد به همه بچه های دوو برش شکلات وپسته می داد،از امیررضا این حرکات بعید بود.

در ادامه یه سری عکس و توضیحات می زارم"

اول سلام




جای همه دوستان خالی  پسرک رفته دعای کمیل(خودش که هیچی ما هم همش داشتیم می دوییدیم دنبالش )


وقتی نور زیاده پسرک ما هم به شدت چشماش با نور مشکل داره  داد می زنه مامان عینکم کو

"

اینم کنار دفتر اماناته باباش داره وسایلمون رو میده به امانات




این بی ربط به مشهد ه پسرک رفته ارایشگاه

به  نظرتون اینجا چیکار می کنه؟

توی پارک نزيك حوض فواره واي ميساد بعد كه فواره ها اوج مي گرفتند چون باد هم مي زد آب رو می ریخت بیرون و رو امیررضا هم پخش میشد .بدو بدو  با خوشحالی ميومد بغلم مي گفت بارون اومد وحشتناك بود بعد دوباره مي رفت وايميساد كه فواره بره بالا



سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 توسط مامان جون



خط ونشان برای زنی خسته می کشی !؟ لعنت به هرکه گفته به تو مرد، لعنتی!

سلام،آمده ام تاسفارشي بدهم

دري بسازبرايم دوباره؛ اي نجار

 

دري كه كنده نگردد به ضربه ي لگدي

دري مقاوم ومحكم ز بهترين الوار

 

دري كه رد نشود يك غلاف از لايش

دري بساز بدون شيارو بي مسمار


براي اينكه كسي مشت روي در نزند!

بيا سه چار كلون اضافه تر بگذار

 

دري بساز برايم ز چوب هاي نسوز

دري كه ديرتر آتش بگيرد اي نجار

 

دري به عرض من و جبرئيل ويك تابوت

دري به طول قدوقامت خم عمار

 

درانتها، سرهرميخ تيزرا كج كن

مهم ترازهمه اين است؟! خاطرت بسپار

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 توسط مامان جون



یه دل کوچولوی نگران
بعد از انفولانزای امیررضا و خوب شدنش انفولانزای من شروع شد با بدن درد و استخون درد شدید و کاهش

فشار خون ، با اینکه تمام تلاشم رومیکردم که کارام رو انجام یدم ولی واقعا از شدت بی حالی نمی تونستم

نتیجتا مجبور بودم استراحت کنم مثلا وقتی یه دور همه اسباب بازی های امیررضا رو می ذاشتم سر جاش

دیگه پاهام جون راه رفتن نداشت . و عجیب پسرم بیماری مادرش رو درک کرد . هر چند به اقتضای سنش

اذیت می کرد ولی فراوون همکاری می کرد . مثلا یه شب گیر داد که تو تختم نمی خوابمو پیش تو بخوابم .

کنارم دراز کشید و شروع کرد نوازش کردن موهام(کشیدن بهتره) قشنگم چه موهای نرمی . نازی .گفتم مامان

موهام رو میکشی سرم درد میگیره (واقعا حال و روزم خوب نیود)  یه کم دیگه هم با موهام بازی کرد رفت پیش

باباش یه کم دراز کشید بعد به باباش گفت بریم تو اتاقم توتختم بخوابم تو پیشم بشین مامان مریضه !!!!!!!!!!!!!!!!!

صبح به صبح هم ازم میپرسه مامان خوب شدی؟ جیگرم با این سوالش کباب میشه . برای همه توضیح می داد

که مامانو بردیم پیش دکتر دهنش باز کرد گفت آ . سرم زدیم دارو داد اومدیم .

میگه من برات آب بیارم داروت رو بخوری .یکی  نیست بگه فسقلی اخه انوقت کی تو لیوان برات اب بریزه !!!!!!!!!!!




دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 توسط مامان جون



استقانه
داره با خمیر بازیش بازی میکنه یهویی داد میزنه مامانمامان استقانه درست کردم ببین .نگاه می کنم به دستاش می بینم یه استوانه کج وکوله تو دستشه .بعد همیه مادر ذوق زده ودست وهورا

فرداش مجدد مشغول خمیر بازی می گه مامان نگاه کن بیضی خمیری درست کردم .بازم لبخند مادر. می گم خدایا شکزت حداقل نگاه کردن به سی دی خمیر بازی یه فایده ای داره

داشتیم با همسرم در مورد مسکن مهر صحبت میکردیم اونم مشغول بازی بود .بعد چند ساعت اومده میگه مامان می گم جان میگه من میگم مسکن مهر ،(هر کلمه ای رو جدید یاد میگیره میاد با ذوق بهمون میگه)

دارم تلویزیوننگاه می کنم اونم مشغول بالارفتن از سر وکولم. یهویی میاد میگه مامان بیا بابایی رو دعوت کنیم خونه خودمون(بازم خوشحالی از کلمه جدید )

موقع خواب مرتب شیطنت می کرد ونمیخوابید بهش گفتم مادر من بخواب خسته شدم .باباش خواب بوده همونجوری خوابالود بهش گفت ب مامانتو اذیت نکن والا پیاده ات می کنما (ظاهرا خواب ماشین می دیده )امیررضا  میخنده به باباش می گه مگه اینجا ماشینه . ماشینمون تو پارکینگه . اینجا خونمونه

مادرشوهرم زنگ زده داره باهاش صحبت می کنه مگه بابات کجاست؟ می گه رفته اداره  پول در بیاره گطار ( قطار) بخره سوار بشیم در روببندیم بریممشهد .بریم حرم نماز بخونیم(کاملتر از این جواب میخواست)

داره سی دی خمیر بازی می بینه . ،سی دی خش داشته .وقطع شد وسطش . میگه مامان بیا .ببین هنگ کرده (مخ منم هنگ کرده بود)

براش اب پرتقال گرفتم.هر کاری می کنم نمیخوره ،می گم عزیزم بخور برات خوبه.می گه خوشم نمیاد ازش .دوست ندارم

پسرک ما ظاهرا انفولانزا گرفته چهار روز تب داشت خدا روشکر الان تبش قطع شده ولی ابریزش وسرفه داره براش دعا کنید



شنبه نوزدهم فروردین 1391 توسط مامان جون



بدون شرح









سه شنبه هشتم فروردین 1391 توسط مامان جون



آخرین پست سال 90
خدا جونم شکرت که امسال سومین عیدیه که یکی از فرشته هات تو بغلمه . خدای خوبم ازت می خوام ان شاءالله امسال سال ظهور امام زمان باشه و ما هم پشت سر ایشون قرار بگیریم . خدای بهترین ها اگه مصلحت می دونی  هر کسی که منتظر فرشته ات ،عیدی بده . خدای مهربونم همه مریض ها خصوصا بچه ها رو شفا بده . خدای عزیزم کاری کن شب عیدی دل هیچ بچه ای از نداری نگیره ،خدا تن پدر ها و مادرامون رو  سالم و سلامت برامون نگه دار. خدا خدا خدا....


دوستای گلم

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت .

 . .بادت اندر شهريارى برقرار و بر دوام

سال خرم،فال نيكو،مال وافر،حال خوش . . .

اصل ثابت ، نسل باقى ،تخت عالى ،بخت رام

سال نو مبارک



یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 توسط مامان جون



عموجون تبریک می گم
این چند وقته یه اتفاق خیلی خوب تو خانواده پدری امیررضا افتاد اونم ازدواج عموجون مهربونش بود عموجون و زن عموی عزیز  امیدوارم روزهای شادی رو همیشه پیش رو  داشته باشین

همچنان شیطنت ها و خرابکاری  های امیررضا روز به روز بیشتر میشه . کلا امیررضا دو تا کار انجام میده یا منو انقدر اذیت می کنه که اخرش دقمرگ میشم از دستش یا اونقدر شیرین زبونی می کنه که ذوقمرگ میشم . !!!!!!

اومده به من میگه آلبالو ، هندونه ،گوجه ،کباب ،پلو، هر چیزی که رو که دوست داره برای  من بکار میبره ،با این حرفاش جان نثار تو برره افتادم.
وسط گل سرم یه گلوله سفیده ،میگه به نظرم این برفه !!!!!.  یا  می خواد چیزی رو مثال بزنه ،می گه این ملثاَ  .....

رو دیوار آشغال دیده می گه  مامان این سوسکه ؟ قبل از اینکه حرفی بزنم  میگه این سوسک واقعای نیست  مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه وقتایی که به اداره همسری زنگ می زنم همکاراش گوشی رو ور می دارند می گم با فلانی می خوام صحبت کنم . می پرسن شما ؟ منم خودم رو معرفی می کنم . چند روز پیش گیر داده که به بابایی زنگ بزن. دارم شماره رو می گیرم میگه به دوست بابایی زنگ بزنی می گم نه . می گه به دوست بابایی زنگ می زنی و می گی من همسرشونم . هههههههههه

رفته بودیم  دوره دوستان همسری . یه پسر پنج شش ساله داشته برا خودش نوشابه می ریخته تو لیوان . داد می زنه مامان نی نی نوشابه می خوره . گفتم نه برا مامانش می ریزه یه کم صبر کرد . دید جدی جدی داره می خوره . دوباره می گه ببین ببین داره می خوره . گفتم خوب کار اشتباهی می کنه . دوباره داد می زنه نی نی نخور نوشابه نخور بزرگ نمیشی عباس نمی شی خلبان نمی شی.

تو جلسه خواستگاری عموش اولین بار عروس خانم رو دید  با ذوق به همه نشون می داد می رفت پیش عموش میگفت ببین ببین اینه عموش هی خجالت کشید . یعنی گیر می داد به عموش که حتما باید ببینیش

اومده نشسته پشت کامی ،بلند هم نمیشه . می گم پاشو می گه دارم برا نی ین تقویم درست می کنم !!!!!!!!!!!!!. پسر کو  ندارد نشان از مادر





دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 توسط مامان جون



شیرین زبانی ها
روز به روز امیررضا داره بزرگتر  میشه و شیرین تر و صد البته شیطنتاش بیشتر و خطرناک تر . یکی بهم پیشنهاد داد که ببرمش مشاور کودکان تا شاید شیطنتاش کمتر شه . با اینکه از حرفش نگران شدم ولی پیشنهادش رو رد کردم ولی واقعا دو دلم نمی دونم چیکار کنم

بردمش حموم آینه کوچولوی که تو حموم داریم رو می خواد می گم چیکار کنی ؟ میگه خودمو نگاه کنم می دم دستش بعد چند دیقه که خودشو دید و ذوق کرد می گه مامان من خوشگل شدم!

من دارم نماز می خونم و داییش داره یه توپ کوچیک اسفنجی رو مدادم می زنه به صورت امیررضا و امیررضا هم هی داد می زنه دایی جون چشم ننه ناکه و داییش متوجه منظورش نمیشه. نماازم تموم میشه و داییش میگه  ترجمه کن . می گم به چشم نزن خطرناکه ،نتیجه اخلاقی دایی شرمنده میشه

پسرعمه اش خونمون بود و من چند تا مداد رنگی و پاستیل و کاغذ دادم بهشون تا نقاشی کنم . پسرعمه اش مداد رنگی رو به شکل تفنگ گرفت و مثلا داره به امیررضا شلیک می کنه ،امیررضا هم تقلید می کنه ، بهشون گفتم خطرناکه نکنید .  یه وقت میره  تو چشمتون .پسر عمه اش به کارش ادامه میده و امیررضا میره زورکی از دست پسرعمه اش مدا رنگی ها رو رمیداره میزاره تو کشو و میگه ننه ناکه فخط نقاشی می کنن

با خواهر شوهرم داریم حاضر می شیم بریم بیرون ولی پسرش حاضر نیست لباس بپوشه . میگم آقا ایلیا چرا  حاضر نمی شی  داره دیرمون میشه . امیررضا برگشته می گه به خاطر اینکه دوست نداره حاضر شه !!!!!

صدای در پارکینگ میاد میگه فکر کنم بابایی اومد

این روز ها عاشق سریال شوق پروازه تا شروع میشه داد می زنه بابایی بیا عباس شروع شد . بهم می گه مامان من بزرگ بشم عباس بشم برام هلی اوپتر می خری پرباز کنم؟

داره با عموش قایم موشک بازی می کنه به عموش میگه برو گم شو من پیدات کنم (برو قایم شو پیدا کنم )



شنبه بیست و نهم بهمن 1390 توسط مامان جون



تولد پروانه ها

فردا تولد دو تا پروانه خوشگله .  دوتا دختر خوب و زیبا و نازنین که همه وجود خاله شون هستند . نفس خاله به نفسشون بسته است و عشقشون رو با دنیا عوض نمی کنه. عزیزای خودم که اگه یه کمی دیر ببینمشون دیگه بی تاب میشم اگه یه روز صداشون از پشت تلفن نشنوم .انگار چیزی رو گم کردم . دخترای خوشگل و نازم خودتون می دونین چقدر برام عزیزین تولدتون مبارک


چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 توسط مامان جون



ابزار رایگان وبلاگ

طراحی سایت